تبليغاتX
وبلاگ دانشکده ادبیات

سلام

دوستان خوبم در چه حالند؟خودم میدونم باید برم بمیرم از بس دیر به دیر آپ می کنم پس دیگه شما اینجوری چپ چپ نگام نکنید در عوضش خبرای توپ دارم اول اینکه دانشکده ادبیات مفتخر شده که یه دانشجو یی به نام آقای صحرایی از اراک انتقالی بگیره و حالا با سرعت هزار کیلومتر در ساعت در پی گفتن حرفهایی که شاید هر کسی جسارت بیانش رو نداشته باشه نشریه ایرانشهر شاید گوشه ای از همت آقای صحرایی و خانم های همکارش اکرم شیخ پور و ناهید مهر افروز باشه اونقدر با انگیزه هستند و نشریه شون حرف برا گفتن داره که تا مدتها میتونیم از دیدگاه های پر فروغشون بهره ببریم. وبلاگشونو میتونید در قسمت لینکهای من پیدا کنید.آهان یادم رفت از همه ی این ها مهمتر جشنواره غزل پست مدرن هست که دوستان با ذوق و اهل قلم می تونند آثار خودشونو تا ۲۰ آبان به ایمیل دبیرخانه جشنواره به این آدرس ghazal_post@yahoo.com ارسال کنند البته میتونید  به وبلاگ اشعار عاشقانه من سر بزنید و در جریان همه ی اخبار این جشنواره قرار بگیرید.

نشریه ذهن زیبا خودمون هم شنبه یا یکشنبه در دانشکده ادبیات توزیع میشه بشتابید بشتابید...تیتراژ پایینه همین حالاش قول ۵۰ تاشو دادم پس واسه ۵۰ تای بعدی بجنبید بعدآ گله نکنید چرا به دستتون نرسیده! این دفعه هم مطالب ادبی گلچینی از نوشته های همین بچه های ادبیات هست البته با این تفاوت که مطالب کپی پست انگلیسی کمتری داریم بیشتر قلم دست خود بچه ها بوده البته در این بین تاریخچه گل رز و تقویم زرتشی که از نت گرفتیم و قطعآخوندنش خالی از لطف نیست رو بین دست نوشته های انگلیسی دوستان هنرمندم پیدا می کنید قسمت فارسی هم که......بهتره من هیچی نگم خودتون بیاید ببینید مفتی که نمیشی !!!

همکاران این شماره رو هم تا یادم نرفته اسم ببرم. به همشون خسته نباشی میگم و صمیمانه ازشون تشکر کنم.خدا قوت همتون زیبا اندیشیدید زیبا خلق کردید و ذهن زیبا رو زیباتر آذین بستید.

  •  دوست همدل٬ همراه٬ یگانه معصومی که زندگیم به لطف و بزرگی اون رقم خورد و تا ابد مدیون همه ی راهنمایی ها و دلداری هاش هستم مدیر مسئول پیشین نشریه:منا کاظمی 
  •  دوست مهربان و با احساسم که نشریه مون با قلم پر توانش شکل گرفت و هیچ وقت راهنمایی هاشو ازم دریغ نکرد سر دبیر پیشین نشریه:مریم بهروزی
  • صفحه آرا و ویراستار:سینا سهرابی         
  • سردبیر: بهروز بابا خانی
  • هیات تحریریه :حجت اله..حاتمی٬ حسن مشهدی علی٬ آرش دایی چین٬ محسن امجدیان٬ محمد رسول بهمنی٬ زهره نرگسی خرم٬ سمیه داود بیگی٬ شکوفه عبدلی٬ صالحه یاری٬ وجیحه  ابراهیمی  

در قسمت ادامه ی مطلب یکی از مقاله های نشریه رو گذاشتم حتمآبخونید راستی  شما بگید واقعآ ذهن چه کسی زیباست؟؟؟ 

                                                                                        یا حق     


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:27 توسط سايه |


سلام

نه خدايي كيفور نميشيد؟ بابا وبلاگم رو ميگم ديگهبي ذوق يه نگاه بنداز ببين چي شده! بابا خونه تكوني كرديم همه جارو آب پاشي كرديم تميزي كرديم لب حوض يخ شكستيم مس سابيديمحالا همگي كف ٬سوت بلبلي خوشگلا بايد برقصند... كي خستس دشمن!.....آقا من هيچ گونه مسئوليتي در قبال قالب اين وبلاگ ندارم اينكه چرا گل سرخ گذاشتيم اينكه قالب دزدي كرديم از يكي از وبلاگهاي  معلوم الهويه همش و همش از همت آقاي ميرزايي بوده ايول دمتون گرم كه اينقدر با صفا هستيد همين جا از همه ي لطفتون تشكر مي كنم مي دونيد كار آقاي ميرزايي در نوع خودش خيلي قشنگه واسه همه بچه ها يه قالب ساخته يه يادگاري بي نظير.لطفتونو هيچ وقت از ياد نمي بريم و از طرف همه ي دوستان ازتون سپاسگزاري ميكنم.خدا قوت....


داش جلال:جون عزيزت راس ميگم تو نميري خود دولتيون اجازشو دادند! آخه داااش قربون اون صفاي وجودت وقتي يه بچه فسنتي ميره ۴ تا ۴ تا زن ميگيره ديگه لوتي گري چه صيغه اي؟!؟!! مرامتو عشقه خودم واست آستين ميزنم بالا يكي از اين حواريون رو واست ميگيرم الماس كه خودت بگي مرامتو شكر!

داش جواد:آق جلالي حرفت طلا ولي داشي تو مرام لوتي گري نيست دل يه ضعيفه رو بشكني بري عشق و صفا با يه حوري ديگه. بيخي با مرام دور ما رو  خط بكش. اين قسم موهومات با اين داداشت جور در نمياد !

داش جلال:كجاي كاري لوتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مملكت شده هفته بيجار . رجال معظم خودشون از اين قسم بي نصيب نيستن. صفاي اون خال كوبي بازواي مكرمت اين ديگه لهو و لعب نيست.بلا اشكال شده هر بچه ي مكتب خونده اي هم حالا واسه خودش شده مرد ۴ تا حوري! اون وقت تو طريق مردي رو بجا نمياري ؟كه چي؟!؟ دل يه ضعيفه رو منور كني؟؟

داش جواد:نمكدون نباش لوتي!! مردي و مردونگي به مثابه اين جفا كاري ها نيست! عزت يه لوتي به مرامشه. به كرامتت قسم اين تن بميره دل سوگلي مو نميشكنم تا اين وجدان بد مصب رو گول بزنم و خوش باشم حالا هي بگو رجال معظم خودشون مرمت فرمودند خودشون حكم دادند. دور از شرافته داش جلال كه پي خوش و خوشگذروني باشي و سو گليت چشم به در كه كي نزول اجلال فرمايي !

داش جلال: اي بر اين تن لعنت كه چوب هر ناملايمتي رو ميخره تا لوتي جوادش يه سرو ساماني به اين روزمرگي ملال آورش بده و الان محكوم  به نامروتي!

داش جواد : صفاي وجنات و اون تن مكرمت مارو از اين قسم مكافات به دور كن  تا طريق مردي و مردونگي رو نشونت بدم!!!

نظر خواهي: آيا به نظر شما امثال داش جواد تو اين آشفته بازار مملكتي پيدا ميشه؟ آيا داستان ما خيالي موهوم بيش نبود؟منتظر نظرات گهر بارتان هستيم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:14 توسط سايه |


سلام دوستان خوبم.....

آهای ی ی ملت داد هوار آهای ی ی دانشجوها کجاییدآهای ی ی النا جیمبو آهای ی ی ی دوستان خوبم آ های ی ی  اخبار ۸:۳۰ هم میخواد پخش کنه بدویید بیایید جمع شوید آهای ی ی ی بلاگرها آ ها ی ی  ی بچه های رازی آهای ی ی ی خوش تیپا خوشگلا تنبل ها مشروطی ها درس خونا بامرام ها بی مرام ها بامزه ها بی مزه ها با معرفت ها بی معرفت ها با کلاسها بی کلاسها خبر خبر  گوسفند بیارین قربانی کنید خبر خبر اومدم آپ کنم.............

جونم براتون بگه آق داداشی ها آبجی خانوما که ادبیات شهر فرنگ شده هلو آلبالو شفتالو سالاد فصل سالاد الویه همه جور قشر آدم عام و خاص ریز و درشت پیدا میشه اونایی که تابستون ترم داشتند که خودشون جزیی از این آشفته بازار هر کی به هر کی بودند اونایی هم که تابستون زیر باد کولر بودند ای بمیرن هی خبر از حال ما نداشتند که تو این گرمای داغ با چه فلاکتی رفتیم سر کلاس درس اونم چه درسایی تاریخ اسلام انقلاب اسلامی....بزارید یه سفر کوتاه ببرمتون به یه روز تحصیلی در دانشکده ادبیات:

میرم سر خیابون که مثلآ تاکسی بگیرم

بوق بوق......طالقانی.....نه نه.......بوق بوق.....طالقانی آقا......نه خانوم.....بوق بوق.....طالقانی.....نمیرم آبجی......بوق بوق......طالقانی.....نه فقط مستقیم.....بوق بوق طالقانی.....نه نه.....بوق بوق طالقانی......نه مستقیم! ناچار میشم با اتوبوس برم. ایستگاه طالقانی میاد و خودم رو از کنسرو شدن نجات میدم ! به محوطه دانشکده وارد میشم خدا اینجا ادبیاته یا فرانچسکو(به دایره المعارف سایه مراجعه کنید!)وای خدا چه عجق وجقن قبلنا ادبیات اینقدر بی تلبیت نبودند جو سالم و خانواده بود  موهاشونو جق جقی نمی کردند وای این پسر چرا اینقدر شبیه دختر شایدم دختر خودش پسر جا زده شایدم پسر ولی قیافش دخترونس اصن به من چه پسرو دختر کیلو چند؟ همه رنگی وارنگین مانتو دخترها پایینش پلپلی شده بعضی ها هفت و هشتی بعضی هام اینقدر چروکه انگار از تاناکورا خریدند بجای رنگ روشن که اربابان خاکستری بامرام و با تلبیت ما تابستونا سختگیری میکنند همه مانتو مشکی رنگ عشق می پوشند اونم از جنس ریون !!! عسل بانوها و جنتلمن ها در مصاحبت با همدیگر کلاسهای درسشونو دو دره می کنند و در پارکهای صفا و وفا لحظات پر از مهربانی صلح و دوستی گفتگوی تمدن ها را آغاز میکنند و در پایان دیتی که دارند به این نتیجه می رسند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست! کی خستس؟دشمن ولی هیچ کدام از این دیت ها به بادا بادا مبارک بادا کشیده نمی شود  خنده دار اون آقایونی هستند که میان پارک دخترها میشینند و خبر ندارند به چه القابی خوانده میشند اگه بدونند خودشونو پای همون درخت سرو پارک دخترا دار میزنند تازه  هنوزموقعیت جغرافیایی باغچه مینو رو کشف نکردند !!! وارد کلاس درس که میشی صندلی واسه نشستن نیست به هر بدبختی یه دونه میاری کلاس استاد شروع میکنه درس دادن تازه فهمیدم این بچه های فقه و الهیات چرا اینقدر قیافه هاشون هپلیه مال این درسای مشنگیه که می خونند وقتی استاد درس میده اونم با لحجه ی فرانچسکویی فقط به این فکر می کنی که استاد جون قربون اون قد وبالات اینایی که میگی آخه به من چه؟اصن چه ربطی به دهه فرج داره تازه اوج ماجرا زمانی هست که اهل تسنن و اهل شیعه سر کوچیکترین مسئله ای بحث شون میشه دعوا مرافه و گیس و گیس کشی فضای کلاس تاریخ اسلام  روعوض میکنه استاد میخواد مداخله کنه دختر دانشجو رو به استاد: تو دیگه چی میگی استادچقدر بعضی ها شلتان تشریف دارند همه که مثل من خوب نیستندوای پروردگار مهربون برادر بسیجی هم تحت جو فرانچسکو لنز سبز روشن گذاشته شلوار لی رادو پوشیده موهای خرمایی رنگشو ژل میزنه آخه آدم چقدر میتونه فرانچسکو زده بشهولی توی این آشفته بازار هیچ کی به عمو صحبت توجه نکرد که چقدر داره زحمت میکشهدرسته عمو صحبت هیچ وقت اینجارو نمی خونه ولی من همیشه قدر دستهای پینه بستشو میدونم که حیاط دانشکدمونو همیشه خوشگل می کنه!

ظهر تابستان است....

سایه ها میدانند که چه تابستانی ست....

سایه های بی لک گوشه ای روشن و پاک.....

کودکان احساس جای بازی اینجاست!......

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:56 توسط سايه |


آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست

منم آرش

سپاهي مرد آزاده

به تنها تير تركش

آزمون تلختان را اينك آماده

كمانداري كمانگيرم . . .

آرش كمانگير

 

از جمله ي عيدهاي ارزشمند و مقدس ايرانيان تيرگان است كه از روز تير (13) ماه تير آغاز و تا 9 روز ادامه داشته است. از آنجا كه همواره كژ فهمي ها ما را از بيم چاله به چاه انداخته از ترس تهاجم فرهنگي به فرهنگ اعراب وابسته شده ايم و از فرهنگ خود دور! آن هم در زماني كه شيوخ اعراب ادعاي مالكيت جزاير سه گانه ايرانيان را ميكنند و خليج هميشه فارس را عرب مي خوانند. چه نيكوست فرزندان ايران ميدانستند جشن تيرگان چيست و چه مبدائي دارد؟!

آن زمان كه افراسياب توراني پس از سالها جنگ و خونريزي توانست منوچهر شاه ايران را شكست دهد و مرز هاي گهر بار ايران را تا مازندران زير پا نهد ارتش ايران را به تنگنا آورد اما مقاومت ايرانيان باعث مي شود تا دو طرف شرط كنند كه تير پيكان مرز دو كشور را مشخص كند. اين زمان بود كه اسفنديارمذ فرشته زمين پديدار شد و فرمان داد تا تير و كمان آورند. آرش در ميان ايرانيان بزرگترين كماندار بود، فرشته زمين او را فرمان داد تا كمان بر گيرد و تيري بسمت خاور پرتاب كند. آرش خوب مي دانست كه پهناي كشورش ايران به نيروي بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را درز اين راه بگذراد. او خود را آماده نمود، پيراهن درآورد و بدن به شاه و سپاهيان نمود تا ببينند در وجود او گژي نيست و خوب ميدانست چون تير از كمان رها كند همه نيرويش با تير از بدن بيرون خواهد جست. آن گاه آرش تير و كمان برداشت و بر بلنداي كوه دماوند برآمد و به نيروي خداداد تير را رها كرد و خود بي جان بر زمين فتاد. ايزد به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد. تير از بامداد تا نيمروز در آسمان مي رفت و از كوه و در و دشت مي گذشت تا در كنار رود جيهون بر تنه درخت گردويي كه بزرگتر از آن در گيتي نبود نشست. آنجا را مرز قرار دادند و هر سال به ياد آن جشني گرفتند. جشن تيرگان از آن زمان در ميان ايرانيان بجاي ماند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:50 توسط سايه |


از ترم پیش یک دختر رو می دیدم توی دانشکده  که خیلی توجه منو جلب کرده بود. به نظر نمیومد بچه ی کرمانشاه باشه خیلی شیک و مرتب بود با بقیه فرق می کرد اونجور که من متوجه شدم اصلآ تو هیچ خطی هم نبود. یه دختر مغرور که راحت می شد از بقیه متمایزش کرد. عسل هم با من هم عقیده بود و میگفت تو حسابداری ها تکه. اون روز که نشریه رو داشتم میفروختم اومد ازم یه دونش رو خرید برام جالب بود باهاش حرف بزنم نمیدونم چرا بعدش که رفت به ذهنم رسید شاید این همون جیمبو خودمونه که چند ماهه داره میاد برامون کامنت میزاره . روز بعد رفتم ازش پرسیدم گفتم ببخشید شما جیمبو هستید؟اونم گفت سایه بقیش رو دیگه خودتون حدس بزنید پس اینی که میگن دل به دل لوله کشی راسته. باورتون نمیشه چقدر اون روز خوشحال شدم . راستی بیخودی نیاین آمارشو بگیرید که عمرآ آمار جیمبو جونم رو به کسی بگم فقط بهتون بگم بین حسابداری ها از جیمبو باکلاس تر پیدا نمی کنید شایدم کل دانشکده


و اما داستان این پست:

همش تقصیل خود خودمه. دالم از خمالی میمیلم.جنسم تموم شده .تمام استخونام داله میللزه.املوز بابام پول تو جیبیم لو داد تا بلم و از دکه ای سل کوچه جنس بخلم بابام که نمیدونه هنوز هم  دالم هل لوز هل لوز میلم اونجا جنس میخلم آخه این جنسش هم اعلاس هم الزانه فقط من که نیستم همه ی بلو بچ میان از این دکه ای جنس می خلند تازه همشون هم میگن حلف نداره جنسش هزال تومنم می الزه ما فقط دویست تومن بش میدیم صاحب دکه ای میگه" روله ایی جنسش تازه والد بازالا شده "منم میگم دستت دلست حاجی دکه ایسمیلا هم آمده مواد بخله . میگه مصلفش بالا لفته .دوتا جنس دویست تومنی میخله آخلش کال میده دس خودش. هل چقدر میگم جوجه جنبم چیز خوبیه به حلفم گوش نمیده میگه به تو لبطی نداله تلبچه مگه فوضولی ! منم بهش اخم کلدم آمدم خانمان

وای خدا خودش بهم لحم کنه بابام از سل کار آمده  خانه می پلسه همباز کجا لفتم منم بهش گفتم لفتم خودکال قلمز بخلم آخه آبی هم شد لنگ که باهاش مشقامو بنویسم! بابام هم که فهمید حلفم منطقی گفت بلو سل  دلس و مشقت دخملممنم گفتم چشم پدلملفتم تو اتاقم تا از فلاکت خودم لو نجات بدم و کمی جنس بزنم تو لگ که یدفعه مادل جونم مثل آوال خلاب شد لو سلم آخه سله التکاب جلم گلفتم بعدش گفت چش سفید بازم لفتی سلاغ ایی کوفت زهل مالیخدا لعنت کنه هل کی ایی لعنتی لا نشان شما فسقلی ها داد. آی داد هوال بچم از دستم لفت منم گفتم مادل ٬ جان من جان داداشی ها یواشتر بابا میفهمه ها ا ا ااینه که شنید دوباله شلو کرد داد زدن . هم خمال بودم هم باید مادل جان لو آلام می کلدم .گفتم مامان٬ جان بابا آلامتر یه دفعه انگال دوتا تشت آب یخ لیخته باشین لو آتیش مامانم ساکت شد.نمیدانم چلا هل وقت جان خودم و داداشام لو قسم میدم مامانم بی تفاوت هست ولی تا به بابام میلسه سلیع قبول می کنه مادل جان هم لفت بیرون هنوز دل لو پشت سلش نبست که دینگ دینگ تلفن اتاقم زنگ خورد الو الو کیه؟؟؟ منم  فلزانه دستم به دامنت دالم از خمالی هلاک میشم پولم ندالم بلم جنس بخلم دالی یه بال دیگه بهم بدی صفای وجودت هیچ وقت دلمونده نشی ! چقدر پولو هست ایی دختل همش میاد جنس آلیه می کنه مگه به مامانش نگم بی تلبیت تلفن قطع می کنم تا به خودم بلسم.

آخیش آخلش موفق شدم .جنس لو باز  کنم الهی به امید تو۲ ساعت نعشگی چه صفایی داله ۵ ثانیه طول نمیکشه که بلم تو هپلوت صداش تو گوشمه درینگ درینگ dail up تموم میشه دیگه میلم تو نعشگی توی یک دنیای دیگه که بهش میگن دهکده ی جهانی و توی این دهکده ی جهانی وبلاگ های جول واجول هست یکیش سفید سیاه یکیش لنگی میلم کامنت میزالم کامنت می خونم مثل دفتلچه خاطلات میمونه همه بلا همدیگه خاطله میزالند نمی دانم چلا بزلگ تلا از ایی هپلوتا بدشون میاد جنسش که الزانه کافیه کالت اینتل نت بامداد ۲ ساعته بخلین دویست تومن ولی مثل سمیلا بی جنبه نباشین مصلفتان بله بالا

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:32 توسط سايه |


 

خبر:

با رنگ آبي مي نويسم چون هم رنگ آسمون هست هم دريا هم ....... يادش به خير قديما چقدر از رنگ آبي بد مي گفتم خوب آخه پرسپوليسي بودم ولي حالا ديگه فرق داره الان دارم با رنگ آبي مي نويسم چون رنگ تيم شيرين فراز  نه خير استقلالي ها شاخه شونه نكشند اين آبي با اون آبي زمين تا آسمون فرق داره . خدا رو به خاطر همه ي مهربوني هاش شكر مي كنم ايشالا بتونيم يه حضور موفق تو ليگ برتر داشته باشيم. هرچند خيلي وقته از اين ماجرا ميگذره ولي به نظرم اگه ۱۰۰ دفعه هم تبريك بگيم بازم كمه . من نديد به ديدم ؟ چطور جرات كردي اصلآ مي دوني چيه بازم حرف بزني ميگم نگهبان دم در از ورود شما به اين وبلاگ خودداري كنه پس ساكت باش بقيش رو بخون

جناب سرابي هم اومد . من خودم هم نبودم ولي اينطور كه همه ميگفتند خيلي بي ربط حرف زده. دانشجو ها هم جلسه رو بهم زدند حتي زد و خورد هم پيش اومده ظاهرآ برادران بسيجي با دانشجوها درگير شدند كلاسهاي ۲ تا ۴ تعطيل شد . حتي دانشجوها از دانشكده هاي مختلف اومدند نتيجتآ يه چند ساعتي تحصن بوده وهر كي دق دلي داشته تا اونجايي كه تونسته نثار حراست و دانشكده و اربابان خاكستري كرده. نكته ي قابل توجه اينه كه تا قبل از اين ماجرا همه از ترس حراست مواظب پوشش و غير بودند ولي بعد از اين ماجرا ديگه كسي تحويلشون نميگيره . حتي يكي ميگفت اگه به لباست گير دادند و كارت دانشجوييت رو خواستند خيلي آروم بگو من به شما اعتماد ندارم كه كارتم رو نشون بدم !  نهايتآ خوش به حال بعضي ها شد !......

و اما موضوع اصلي: آقا اين همه رو گفتم تا به اصل مطلب برسم . BEAUTIFUL MINDّ همين هفته ميره واسه چاب احتمالآ اوايل هفته توي دانشكده ادبيات توزيع ميشه. نميدونم داستان كوتاه "اتاق مبله شده"  O.HENRY رو خوندين يا نه ولي يه ترجمه آزاد ازش داريم كه خوندنش خالي از لطف نيست . چندتا شعر و داستان كوتاه از جمله داستان كوتاه "درخت درون" كه درباره ي اميلي برونته هست   ترجمه شعر و داستان كه به انگليسي برگردونده شده هم داريم حتي درباره ي ذهن پويا و زيبايي هم مطلب  داريم . سبزي خوردن هم داريم آشي پلويي و دلمه اي هم داريم  بدو بيا جا موندي.... نصف عمرت تباه نشه..... خيرشو ببيني ۲۰۰ تومان..... ايشالا كه دستت سبك باشه .....خدا بده بركت.....عزت زياد......

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:47 توسط سايه |


 

  ما هر چه را که باید

  از دست داده باشیم٬ از دست داده ایم !

  ما بی چراغ به راه افتاده ایم.

  و ماه ٬ ماه ٬ ماده ی مهربان ٬ همیشه در آنجا بود

  در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

  و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند !

  چقدر باید پرداخت؟.....

                                                                           فروغ فرخ زاد 

بعضي حرفها گفتنشون سخته حتي باورشون هم سخته. آخه چطور باور كنيم حوادث اخير دانشگاه رازي سو‍‍ژه ي اصلي راديو آمريكا و بی بی سی شده يا اينكه مسئله ي معاونت كل حراست دانشكدمون رو فلان شبكه ي ماهواره اي پخش مي كنه. به خدا آدم شرم مي كنه از دانشجو بودنش ٬ از اينكه مجبوره بازم قدم تو دانشكده اي بزاره كه معاون كل حراست كه بايد درستكارترين فرد باشه منفورترين آدم از آب در مي آيد؟ چرا هيچ كي جواب ما رو نمي ده ؟چرا خانه ي نشريات به خاطر يه بيانيه ساده كه خواستار رسيدگي به اين مسئله بهرنج هست تهديد ميشه ولی هيچ كسی نمي پرسه برای همچين پست مهمی بی صلاحيت ترين آدم رو انتخاب مي كنند؟!؟ حدود ۱۰ روز از اين ما جرا مي گذره ولي هنوز  پاسخ روشنی به دانشجو ها ندادند. هر گوشه  رو كه ميبينی دارند درباره اين موضوع پچ پچ مي كنند چه وضع اسفناكي داريم واقعآ كه بايد برا خودمون متاسف باشيم.

مي تونيم در مقابل بعضی مسائل سكوت كنيم حرف نزنيم مي تونيم چشممون رو  ببنديم و هيچ چيزي رو نبينيم مي تونيم  كوركورانه زندگی كنيم .......ولي آيا با همه اين اوصاف مي تونيم احساس رضايت خاطر داشته باشيم؟ دكتر مصدق بيراهه نگفته كه حرف را بايد زد ٬ درد را بايد گفت. حداقل كاری كه مي تونيم انجام بديم اينه كه از مسئولان دانشگاه بخوايم  يه پاسخ روشن به ما بدند. بگن كی مسئول اين فاجعه هست و چطور همچين آدمی كه شرافت و درستكاريش زبانزد عام و خاص بوده اينطوری با آبروی جامعه ی دانشجويی دانشگاه رازی بازی كرده . اين مسئله هم مثل خيلی چيزای ديگه به دست فراموشي سپرده ميشه ولی آينده رو چيكارش كنيم. مسئله ی مهم اينه كه ديگه شاهد همچين فاجعه ای نباشيم فقط اميدواريم . اميدواريم به جای كندن بيانيه هاي دانشجو يی از روی برد ها ٬ يك جوابيه مستدل به ما بدهند و تضمين كنند كه ديگر شاهد همچين اخبار تكان دهنده ای نيستيم .

فقط مي تونم بگم متاسفم براي شما براي خودم بخاطر جايي كه به اسم دانشكده داريم توش درس مي خونيم جايی كه دروغ و ريا كاری حرف اول رو ميزنه .متاسفم بخاطر اينكه يه نفر مياد و اسم دانشجو را روي خودش ميزاره به ظاهر مياد دانشكده كه درس بخونه و لی حقيقت امر يه چيز ديگه است اينجور افراد نه قابل ترحم هستند و نه بخشش . همه ی آنچه كه نصيبشون ميشه حقارت و پوچی هست!

 

پی نوشت: مبنی بر اخبار منتشر شده در جامعه ی دانشگاه رازی در ارتباط با معاونت کل دانشگاه ٬ در روز دو شنبه مورخ ۲۴/۲/۸۶ ساعت یک الی دو ٬ در کلاس شماره یک دانشکده ادبیات جلسه ای تشکیل می گردد که طی آن رییس کل حراست جناب آقای سرابی پاسخگوی دانشجویان و شفاف سازی این مسئله خواهد بود. از همه ی دوستان عزیز خواستاریم با حضور در این جلسه مراتب اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. شاید بتوانیم جوابی برای دل زخم خورده مان و احساسات جریحه دار شده مان پیدا کنیم !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 16:17 توسط سايه |


سلام می کنم خدمت همه ی دوستان خوبم و امیدوارم حال همگی خوب باشه . الان که از حال و هوای جشنواره بیرون اومدین میخوام یک مطلب توپ بزارم که خوشتون میاد هیچ ٬ به درگاه ایزدی هم متوصل میشید که بازم بیام از این پستها بزارم ( اعتماد به نفس رو دیدی یه خورده یاد بگیر تا کودک درونت سر خورده نشه)آی خدا چه کیفی داره ملت رو سر کار بزاری... کلاه سرش بزاری .....نکنه فکر کردین من سایه هستم!....آره؟.....نه جانم من سایه نیستم  عمراْ بگم کی هستم..اصرار نکن...نه نمیگم .حالا چرا گریه می کنی...آخی دلم برات سوخت از بس التماس کردی...حالا بگم ؟...نگم؟.....بگم یا نگمنه فایده نداره باید بگم ولی حالا نمیگم بمونه برا بعد اینکه این پست رو خوندی .....آخه مزش از دست میره...من بیمزه هستم بیمزه خودتی اصلاْ از وبلاگ ما برو بیرون تا نزدمت ها .....حالا قبلش این پستم رو خوندی اشکال نداره

خصوصیات بعضی از آقا پسرها

  • سن ۱۴ سالگی:تازه دراین سن "هر" را  از " بر"  تشخیص می دهند.( اول بد بختی)
  • سن ۱۵ سالگی : یاد می گیرند که در خیابان به مردم نگاه کنند!....از قیافه خودشان بدشان می آید !
  • سن ۱۶ سالگی: در این سن اصولاْ راه نمی روند تکنو می زنند و تکنو راه می روند!....حرف هم نمی زنند داد می زنند....با راکت تنیس هم گیتار می زنند!
  • سن ۱۷ سالگی:یک کمی آدم می شوند اما شعرهایشان را کماکان بلند بلند می خوانند.
  • سن ۱۸ سالگی:هر کس را می بینند درست تا غروب روز دوم عاشقش می شوند ...بعضی از این آهنگ های دل و دلبری مثل چسب دوقلو به آنها می چسبد!
  • سن ۱۹ سالگی:شدیداْ به آهنگ های غروب و پاییز حساس می شوند!
  • سن ۲۰ سالگی: از همه دوستان رو دست می خورند ...! آهنگ های خارجی گوش می دهند که نفهمند چه خاکی توی سرشان شده!
  • سن ۲۱ سالگی:زندگی را غیر از این بچه بازی ها می بینند(مثلاْ عاقل می شوند!)
  • سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همه اش عشق است....دنبال یه آدم حسابی می گردند!
  • سن ۲۳ سالگی:یکی را پیدا می کنند اما مرموز می شوند(دیدشان عوض می شود!)
  • سن ۲۴ سالگی: نه!.. او اصلاْ لیاقت عشق منو نداره!
  • سن ۲۵ سالگی: داداش٬ عشق سیخی چند؟ طرف باید باباش پولدار باشه حالا خوشگل هم بود چه بهتر!
  • سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه خودشه٬ همون که یک عمر می خواستم!...خانم افتخار میدین غلامتون باشم!
  • سن ۲۷ سالگی: آخیش ٬ ما هم صاحب زن و زندگی شدیم!
  • سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمی اومدم !

خصوصیات بعضی از دختر خانمها:

  • سن ۱۴ سالگی:تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟می گفتن ٬ خوبم٬ مرسی! حالا میگن٬ مرسی خوبم!
  • سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام میگن علیک سلام! نقاشیشون بهتر می شه(بتونه کاری و رنگ آمیزی!)
  • سن ۱۶ سالگی:یه عاشق واقعی! ...فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن٬شوخی هم ندارن!
  • سن ۱۷ سالگی:نشستن و اشک ریختن...بهشون بی وفایی شده! شعرهای بی وفایی مثل چسب دوقلو می چسبه (کوران حوادث)
  • سن ۱۸ سالگی:دیگه اصلاْ دوست داشتن بی دوست داشتن..توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
  • سن ۱۹ سالگی:از بی توجهی یه نفر رنج می برن!....فکر می کنند اون یک آدم به تمام معناست!
  • سن ۲۰ سالگی: نه٬نه!اون منو نمی خواست!...آخرش منو یک کورو کچلی می گیره٬ می دونم!
  • سن ۲۱ سالگی:فقط ۲۸- ۲۹ سالگی قصد ازدواج دارم و بس!
  • سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند ٬ خوش لباس و ......
  • سن ۲۳ سالگی: همه خواستگارا رو رد می کنن!
  • سن ۲۴ سالگی:مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره فقط مرد شیر دل و شجاعی باشه!
  • سن ۲۵ سالگی: وای!...پس چرا هیچکی نمی یاد؟ هر کی می خواد باشه٬ باشه!
  • سن ۲۶ سالگی: یه نفر می آد...همین خوبه!...با اجازه ی مامان ٬ بابا عمو ٬دایی ٬خاله٬ دختر خاله٬پسر عمو..........همون بار اول بله ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
  • سن ۲۷ سالگی:سلام بچه ها ٬ این شوهرمه ! یه مرد نازنین!
  • سن ۲۸ سالگی:کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمی آمدی ~!

حالا اگه گفتین من کی هستم ؟میگم نگم تا تو خماریش بمونین ولی از اونجایی که خیلی با مرام هستم میگم . کوچیک شما منا هستمخیلی ها می شناسن .اونایی که هم نمی شناسن این دیگه مشکل خودشونهدرمونده نباشی تا اونجایی که می تونی کامنت بزار

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:39 توسط سايه |


دومین جشنواره نشریات دانشجویی هم تموم شد با تمام خاطرات قشنگ و به یاد موندنیش. ۳۰ و ۳۱ فروردین ۸۶ سالن کتابخونه مرکزی پر از جوونایی بود که هر کدومشون نماد یه ایده قشنگ بودند همه ساده و بی تکلف بودند قرار نبود اتفاق خاصی بیوفته جز اینکه می خواستند با نشریه ها شون بگن که وجود دارند جز اینکه همه همدرد بودند هدف داشتند نیومده بودند که محکوم کنند یا محکوم بشند اومدن تا حرف بزنند بخندند و بحث کنند و حس کنند که جوون هستند . می خوام  توی این پست از اون ۲ روز حرف بزنم ................

چهارشنبه ۲۹ فروردین ساعت ۲ تا ۵ عصر زمان غرفه آرایی بود . بر بلندي هاي بادگير کاغذ رنگی٬ چسب ماژیک٬ قیچی ٬دو میز مطالعه و یه کمی دیوار و صلیغه چند تا دختر که بر خلاف غرفه های دیگه هیچ پسری بینشون نبود تا بشن یک نشریه فمینیستي.................

  • تابش و اشراق که به قول خودشون مثل سفره عقد غرفه شون رو تزیین کرده بودند از قبل همدیگرو میشناختند . دایره که به نظر من جالب تر از همه دکوریت کرده بود و هر چی روزنامه تو خونه داشتند آورده بودند و زدند به در و دیوار یک کیلو جوهر هم پاشیدند روش که رمانتیک بشه.کاکتوسی ها یه گلدون آورده بودند و نو اندیشان کاریکاتورهای با مزه ای که بعدا کلی هم اینجوری کاسبی کردند. سازه٬ صدای نو٬ صیقل٬ دالاهو٬ دامداران٬ others روان پویا٬ طیف٬ کیمیا٬افق ٬twilight باز باران ٬ طرقه٬ اندیشه٬ دانش٬سرعت٬ فرگشت٬ MRNA اخبار زيست ٬ کرمانشان و... بالاخره ‌ BEAUTIFUL MIND  خودمون كه از همه بيوتي فول تر بود سرور همه نشريه ها
  • هنوز جشنواره شروع نشده بود كه يكي اومد و گفت يكي از صندلي هاتون رو بدين به اون آقايي كه يه نفري كنار غرفش اونجا سر پا ايستاده اعتراض كرده كه شما ۲ تا صندلي داريد نتيجتا ما ۶ نفر مونديم و يك صندلي! پس شعار ي كه ميگن ليديز فرست رو بزار در كوزه آبشو بخور.....
  • افتتا حيه جشنواره با مجري گري آقاي عاشوري كه در عين حال شاعر هم بودند آغاز شد موسيقي محلي هم يكي از برنامه هاي جالب بود . كارگاه آموزشي هم بيشتر درس اخلاقي دادند تا اصول روزنامه نگاري  كه بيايد فكرامونو لينك كنيم و............موقع نهار هم يك راه پيمايي طولاني داشتيم و از صخره ها و چاله ها و چمنزار ها گذر كرديم تا به سلف رسيديم .من تازه يادم اومد كه ‍ژتونمو تو خونه جا گذاشتم از همه بدتر چندتا مهمون هم دعوت كرده بودمخلاصه مثل بد بخت بيچاره ها آخر صف وايساديم تا اگه غذا موند به ما هم بدند هيچ وقت تو عمرم اينقدر احساس بدي نداشتم
  • حدوداي ساعت ۳ بود كه دنيل دوست آمريكا يي مون دعوتمون رو اجابت كرد و اومد همه ي غرفها رو نشونش داديم تك تك گشتيم يكي ازش سوال سياسي مي پرسيد اون يكي از ادبيات مي پرسيد يه عده هم اين وسط هي وول مي خوردند و در گوش هم پچ پچ مي كردند و مي خنديدند بنده خداها متوجه نشدند سوژه حرفهاي ما خود اونا بودند!
  • عصر هم نمايش فيلم اخراجي ها بود كه به دليل تكراري بودن آمفي تئاتر رو ترك كرديم.
  • روز دوم بعد از كلي كل كل كردن با همسايه مون كه به ما هم پريز برق بده بالاخره موفق شديم يه آهنگ بزاريم اولش چندتا خارجكي گذاشتيم كه مثلا  آره ما همه ي معني هاي اينها رو ميدونيم صداش هم تا اونجايي كه راه داشت بلند كرديم خوب بايد يه چيزي ميزاشتيم كه به نشريه مون بخوره ديگه. بعدا كه خودمون از از اين ديشدن ديشدن ها سر درد گرفتيم و مخ ملت رو با اين صداهاي نا هنجار تليت كرديم رفتيم سراغ موسيقي سنتي . كم كم غرفه ما تبديل شد به آهنگهاي در خواستي ........بنده خدا آقاي سهرابي كه يكي از عوامل اجرايي بود رو خيلي اذيت كرديم هي ميومد مي گفت صداشو كم كنيد ما مي گفتيم چشم دوباره زيادش مي كرديماز طرف ديگه جناب آقاي حجت الله حاتمي و آقای مسعود مرادی وهمكارانشون كه از خانوما فقط يكي شون رو ميشناسم به اسم خانوم حسن پور ٬ زبونشون مو در آورد تا ما ميرفتيم آمفي تئاتر همينجا از همشون تشكر ميكنم  وبهشون خسته نباشيد ميگم. خدا قوت....
  • جلسه نشست با نويسندگان و شاعران محلي از همه ي برنامه ها قشنگ تر بود به خصوص توصيف بسيار لطيف و دلنشين مريم بهروزي سر دبير نازنين خودمون كه اسم همه ي نشريات رو با قشنگترين توصيفات آورده بود و همچنين حضور جناب آقاي بروجردي و آقاي حساس جلسه رو مزين كرده بود.
  • از نكات بارز اين جشنواره مقاله جنجال بر انگيز كاكتوس بود كه توي سلف هم يه ميز گرد گذاشتيم و از منظر هاي مختلف مو شكافي كرديم و به اطلاع مدير مسئول نظراتمون رو رسونديم هر چند بعدها فهميديم كه اي كاش اصلا نمي گفتيم.
  • جلسه ي پرسش و پاسخ مفت نمي ارزيد به جز يه آقايي كه خيلي خوب از حقوق و جزا سر در مياورد و بحث هاي قشنگي رو مطرح كرد . مجري برنامه سوال هاي ما رو نخوند ما هم چون لشگريان مكزيكي اون جلسه رو ترك كرديم.
  • اختتاميه بر گزار گرديد . نو انديشان دانشگاه آزادي با اينكه حق داشتند ولي به بدترين لحن ممكن اعتراض خودشون رو اعلام كردند و جلسه رو ترك و لوح تقديرشون  رو برگردوندند !
  • نتايج اعلام شد :
  •  فرهنگي ادبي ۱)طرقه ۲)سرعت ۳) BEAUTIFUL MIND هورا هورا برنده شديم حالا همگي داد هوار بيداد كف بزنيد شادي كنيد   مونا كاظمي مدير مسئول نشريه خانوم ترين دختري كه تا حالا ديدم٬ مريم بهروزي سر دبير با احساس٬ نوشين مهربان و خوش فكر٬ خودم و زهره دوست داشتني هميشه فعال .
  • سياسي اجتماعي ۱) صور اسرافيل ۲)دالاهو  ۳) صيقل
  • فرهنگي اجتماعي ۱)كرمانشان ۲)اشراق ۳)تابش
  • علمي ۱)روان پويا ۲)فرگشت ۳)كيميا
  • طنز و صنفي ۱)دامداران ۲)فرارون ۳)دايره
  • نشريه شايسته در بخش مهمان: نو انديشان
  • نشريه شايسته در بخش نشريات بومي : چرو
  • نكته مهم در قسمت داوري اين بود كه چرا نشرياتي كه توقيف شدند جز كانديداي جوايز قرار مي گيرند؟؟؟به نظر ميومد كه كاكتوس مورد بي مهري داوران قرار گرفته است  و در كمال بهت و حيرت بچه هاي سازه  ۳ نشريه ديگه انتخاب شدند. همه ي ما مي دونيم اين دوتا نشريه حقشون بيشتر از اين بود و مي خوام بگم از ديدگاه ما اول هستند.
  • صحنه ي آخر جمع آوري تزيينات و دوباره بر بلندي هاي بادگير قيچي٬ چسب ......................

اينم قسمتي از مقاله ي مريم بهروزي سردبير نشريه مون:

"آنكه شما هستيد بالاتر از كوه منزل دارد و با باد سفر ميكند . "

 و امروز جمعه 31/ فروردين/86 كه روز آخر جشنوارس اميدوارم هممون انقدر چيز ياد گرفته باشيم از هم كه حتي اگه بخوايم هم نتونيم همديگرو فراموش كنيم ، كه بتونيم به قول استاد بسامي توي work shop   لينك بشيم به هم استادانه. رقابت رو پلي براي رفاقت قرار بديم و انقدر چيز واسه ياد گرفتن از دانش بغلي كش بريم كه ذهنمون پر بشه از اتفاقاي قشنگ ، پر از شروعاي رنگي، پر از خاطره هاي ماندگار، پر از جواني.

 

اوقاتتان خوش، خاطراتتان جاودان با د.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:37 توسط سايه |


   سلام

  مي خوام اين دفعه يه پست درباره ي درد و دل چندتا از دوستاي ترم بالايي رو براتون بزارم وقتي پاي

  صحبتشون نشستم فهميدم ممكنه حرف دل خيلي ها باشه برا همين اين پست رو اختصاص دادم

  به درد و دل اين دوستان. ديگه قضاوت با خود شما باشه

  ""هفته ي اول دانشگاه در سال ۸۶ هم تموم شد كلي فيلم سينمايي داشتيم ترم دومي ها  از ديدن

  همكلاسي هاشون كلي ذوق كرده بودند ما كه ديگه بعد چند سال از ديدن همكلاسامون ذوق

  نمي كنيم هيچ دوست داريم سر به تنشون نباشه آخه ۴ سال با هم بوديم ولي اينقدر خز بودند

  كه حتي يه بار هم با هم اردو نرفتيم يكي شاگرد اول ميشه اون يكي مي خواد از زور بتركه خوب

  چشت كور دندت نرم تو هم مثل بچه ي آدم درس مي خوندي تا حالا اينجوري چشمات از حدقه بيرون

  نزنه مردم ترقي مي كنند شما باد مي كني مي خواي مثل بادكنك بتركي !!! يا مثلا يكي ازدواج

  مي كنه اين يكي انگار از قطار زندگي جا مونده شيريني عروسي طرف رو نمي خوره ميگه ميل ندارم

  اي بميري هي ي ي ي ي خوب لابد استعداد داشته كه اينجوري شكوفا شده تو چرا حرص مي زني

  اينقدر حريص نباش ٬ بده ٬ مردم فكر مي كنند عقده اي هستي  آخه وقتي بقل دستيت از تو بيشتر

  مي فهمه اين كه ديگه زور زدن نداره كه هي دندوناتو به هم مي زني مي خواي از شدت ناراحتي

  دندوناي خودتو خورد كني يه خرج هم رو دست بابا جونت ميزاري ٬ حيا كن ٬ بشين يه كم كتاب بخون

  تا مثل اون دختره نشي كه نمي دونست سوسياليسم يعني چي يا اون پسره كه فكر مي كرد

  جك لندن يكي از بازيكن هاي فوتبال تيم آرسنال موجود به تو چه ربطي داره مارك كفش همكلاسيت

  چيه يا از كدوم مغازه خريداشو مي كنه وقتي دوستات از كلاس ميان تو سر تا پاشون رو بر انداز

  مي كني كه چي ؟؟؟ چش نداري ببيني از تو خوش تيپ ترن بعد بري مثل تازه به دوران رسيده ها

  سرتا پا قرمز بپوشي حتي جوراب و مداد و پاكن قرمز بخري كه بقيه بگن اين چقدر طرفدار فشن هست

  و ازت تعريف كنن !!! ظاهرت رو قشنگ نشون ميدي ولي وقتي تو مخ پوكت هيچي نيست چي؟؟؟ اونو

  مي خواي چيكارش كني  سر كلاس هي خوشمزگي مي كني كه مثلا بگي خيلي با نمكي يا مثلا

  هي سوال الكي مي پرسي كه استاد ميشه يه منبع خوب درباره ي اين مبحث معرفي كنيد استاد هم

  به اين خاطر كه ضايعت نكنه جوابت رو ميده ولي تو دل ميگه اگه شما اينقدر درس خوان بودي كه اين

  درس رو شونصد دفعه حذف نمي كردي و شونصد دفعه ي ديگه هم ازش نمي  افتادي !!! شما جناب به

  اصطلاح محترم كه هميشه يه جوري سر كلاس ميشيني كه كل جهات جغرافيايي كلاس رو زير نظر داري

  اينقدر كله ات رو مثل كره ي زمين مدار وار نچرخون يه كم استراحت بده به اين چشمات به خدا خوبيت

  نداره همه نفرينت مي كنند از ما گفتن بود. و يا شما خانوم به اصطلاح تحصيل كرده اينقدر بلند نخند

  همه دندوناي كرم خوردت معلوم ميشه آره ما مي دونيم خداي نكرده اصلا نمي خواي توجه كسي رو

  جلب كني از بچگي عادت كردي بلند بخندي چه دختر خوب هستي مادر دورت بگرده از بس شيرين

  زبوني  و...............!!!

  بنده خداها دلشون خيلي پر بود اين فقط يه قسمت از حرفاشون بود اصلا شايد كردمش يه داستان

  دنباله دار بقيه حرفاشونو تو قسمت هاي ديگه نوشتم بهر حال من قضاوت رو با شما در كامنت هاي

  قشنگتون ميزارم يادتون نره من منتظر هستم


  اين متن هم از سايت p30 word forums گرفتم با اینکه یه خورده بی ربط هست ولی شنیدنش خالی

  از لطف نیست.

((کرگدن ها هم عاشق می شوند))
كرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند
دم جنبانک گفت : اما پشته تو می خارد لایچین های پوست تو پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تورا بخاراند یکی بایدحشره های تو را بردارد
كرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من میگویند پوست کلفت
دم جنبانک گفت اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست
كرگدن گفت ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم
دم جنبانک گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .
دم جنبانک گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.
دم جنبانک گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه دم جنبانک را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟
دم جنبانک گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود
كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟
دم جنبانک گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ....
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد
اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ دم جنبانک گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانک اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانک گفت : نه كافي نيست
كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم
دم جنبانک چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟
دم جنبانک برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري
كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانک اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ دم جنبانک گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟
دم جنبانک گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد . اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم

__________________
کورش بزرگ:
فرمان دادم تا بدنم را بدون این که مومیایی کنند و یا در تابوت بگذارند در گور قرار دهند تا ذرات تنم خاک ایران شود

  ۲۴ فروردين ميلاد دو تا از دوستاي خوبم هست عسل و النا كه با محبت ترين دوستايي هستند كه تا
  حالا داشتم من به هيچ زبوني نمي تونم بگم چقدر به اين افتخار مي كنم كه با اونا دوست هستم
  تنها چيزي كه مي تونم بگم اينه كه آرزو مي كنم هميشه دوست من باقي بمونن و هميشه زندگيشون
  بهاري باشه
                                                      ///  روز تولد تو ميلاد عشق پاكه ///
 
*****پی نوشت:
من معمولا پی نوشت نمی نویسم ولی این دفعه فرق داره .چه حسی بهتون دست میده وقتی می فهمین تولد صمیمی ترین دوست دوران زندگی تون رو فراموش کردین؟؟ مریم منو یاد مثلث قدرت میندازه
یاد همون گروه رویایی که همسن و سالاشون هیچ وقت نفهمیدن اینا توی یه دنیای دیگه سیر می کنند !و آرزوهاشون اون چیزی نیست که همه انتظار دارند.یاد اون دوران به خیر .مریم مرکز این مثلث بود همه ی قدرت و استعدادی که اگه خودش اراده کنه و از همه ی استعداد نابش استفاده کنه چند سال دیگه میتونه
مهم ترین شخصیت سیاسی زن ایران بشه. جاودانه براش آرزوی موفقیت می کنم و با شرمندگی از اینکه امسال سالروز تولدش۱۷ فروردین رو تبریک نگفتم بهترین آرزوها رو از خدای مهربون براش خواستارم
 
 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:25 توسط سايه |